تبليغاتX
واقعیت های یک انجمن اینترنتی

4داستان کوتاه آموزنده

 

از کي آدرس بپرسيم؟! 

رفته‌ای توی يك محل غريب. پی يك كوچه‌ای می‌گردی. كوچه‌ی دل‌بخواه. غريبي. بلد نيستی. می‌رسی در يك نانوايی. مردم ايستاده اند منتظر كه نان دربيايد بگيرند بروند.

- می‌پرسی از يكی، «آقا ببخشيد، كوچه‌ی دل‌بخواه كجا است؟»

- می‌گويد «آن طرف.»

- آن يكی می‌گويد «پايين‌تر.»

- يكی می‌گويد «بالاتر.»

- يكی می‌گويد «هم‌آن كوچه است كه مسجد دارد.»

هر كسی يك چيزی می گويد. همه هم درست می گويند. هيچ كدام هم به درد تو نمی خورد. نه بالا را بلدی، نه پايين را، نه اين طرف و آن طرف را، نه مسجد را، نه اگر داشته باشد محله‌شان، ساقی‌خانه را. جايی را بلد نيستی. آدرسی كه تو بفهمی نمی‌دهند. می‌دانی چرا؟ حواسشان به تنور است. كی نان دربيايد بگيرند بروند. حواسشان به تو نيست.

حالا هم‌آن‌جا نان كه درآمد يك بچه نان گرفته دارد می‌رود. می پرسی «آقا پسر، كوچه‌ی دل‌بخواه كجا است؟» اول يك آدرس حسابی به‌ت می‌دهد، بعد هم می‌گويد «بيا با هم برويم اصلا. من هم هم‌آن‌جا می‌روم.»

آدرس هم اگر می‌خواهی بپرسی، از كسی بپرس كه نانش را گرفته و دارد می‌رود. از آدم دست خالی نپرس. از آنی بپرس كه دستش پر نان گرم است.

  مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی

 

 اطمینان

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

 او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود. با عشق ، مامان

 

بهشت و جهنم ایرانی ها

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من مدتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!
خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!
جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟
جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!
شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...­الا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

 

مدیریت ایرانی

يه روز يه تيم قايقراني ايراني تصميم مي گيرد كه با يك تيم ژاپني در يك مسابقه سرعت شركت كنند. هر دو تيم توافق مي كنند كه سالي يك بار با هم رقابت كنند ....
هر تيم شامل 8 نفر بود ...
در روزهاي قبل از اولين مسابقه هر دو تيم خيلي خيلي زياد تلاش مي كردند كه براي مسابقه به بيشترين آمادگي برسند .
روز مسابقه فرا مي رسد و رقابت آغاز مي شود . هر دو تيم شانه به شانه هم به پيش مي رفتند و درحالي كه قايقها خيلي نزديك به هم بودند ، تيم ژاپني با يك مايل اختلاف زودتر از خط پايان مي گذرد و برنده مسابقه مي شود ...

بازيكن هاي تيم ايران از اين شكست حسابي ناراحت مي شوند و با حالتي افسرده از مسابقه بر مي گردند ...
مسوولان تيم ايران تصميم مي گيرند كاري كنند كه در رقابت سال آينده حتما پيروز بشند ؛ براي همين يك تيم آناليزور استخدام مي كنند براي بررسي علل شكست و پيشنهاد دادن راه كارها و روشهاي جديد براي پيروزي ...
بعد از تحقيقات گسترده ،‌ تيم تحقيق متوجه اين نكته مهم شدند كه در تيم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و يك نفر كاپيتان ...
و خب البته در تيم ايران 7 نفر كاپيتان بوده اند و يك نفر پارو زن ...!!!
اين نتايج مديريت تيم را به فكر فرو برد ؛ مديران تيم تصميم گرفتند كه مشاوراني را استخدام كنند كه يك ساختار جديدي را براي تيم طراحي كنند ..
بعد از چندين ماه مشاوران به اين نتيجه رسيدند كه تيم ايران به اين دليل كه كاپيتان هاي خيلي زياد و پارو زن هاي خيلي كمي داشته شكست خورده ، درپايان بررسي ها مشاوران يك پيشنهاد مشخص داشتند : ساختار تيم ايران بايد تغيير كند !
از آن روز به بعد با ارائه راه كار مشاورين تيم ايران چنين تركيبي پيدا كرد : 4 نفر به عنوان كاپيتان ، 2 نفر يه عنوان مدير ، ‌1 نفر به عنوان مدير ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر اين مشاورين پيشنهاد كردند براي بهبود كاركرد پارو زن ، حتما يايد پاروزني با صلاحيت و توانايي بهتر در تيم به كارگرفته شود !
......
...........
و در مسابقه سال بعد تيم ژاپن با دو مايل اختلاف پيروز مي شود ...!
بعد از شكست در دومين مسابقه ، مديران تيم كه خيلي ناراحت بودند در اولين گام خيلي سريع پارو زن را از تيم اخراج مي كنند ، زيرا به اين نتيجه رسيدند كه پارو زن كارايي لازم را در تيم نداشته است .
اما در مقابل از مدير ارشد و 2 نفر مدير تيم خود قدرداني مي كنند و جوايزي را به آنها مي دهند ، براي اينكه اعتقاد داشتند كه آنها انگيزه خيلي خوبي را در تيم ايجاد كردند و در مرحله آماده سازي زحمات زيادي كشيده اند ...
مديران تيم ايران در پايان به اين نتيجه رسيدند كه تيم آناليز كه به خوبي به بررسي دلايل شكست پرداخته بودند ، تيم مشاوران هم كه استراتژي و ساختار خيلي خوبي براي تيم طراحي كرده بودند و مديران تيم هم كه به خوبي انگيزه لازم را در تيم ايجاد ايجاد كرده بودند ، پس حتما يكي از دلايل اين شكست ها ، ناكارامدي ابزار و وسايل استفاده شده بوده است (!!!) و براي بهبود كار و گرفتن نتيجه در مسابقه سال آينده بايد وسايل استفاده شده در مسابقه را تغيير دهند ، در نتيجه :
تيم ايران اين روزها در حال طراحي يك " قايق " جديد است .... !!

---امیدوارم این داستان ها واقعاً آموزنده بوده باشند---
نوشته شده توسط یغما |  لینک ثابت   • 

داستانی زیبا با توضیحات اوشو

: داستاني زيبا از هرمان هسه.

زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد.

زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.

اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند.

تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد.

در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند
 كه او مي تواند يك آرزو كند.

مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود.

صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند.

به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند.

ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود.

تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود .

و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود.

زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد.

 

تفسیر اوشو از این داستان:

هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد.

اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند.

با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست.

او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند.

ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه
مي خواهد خودكشي كند.

اين داستان  تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند.

چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت. ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي. فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ و هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد.

اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد.

همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند.

عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند.

احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است.

عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يك گدا است __ بدون اينكه   چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند.

انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد. او نبايد فقط يك گدا باشد. انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است.

و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود.

پس مي توانيد ببينيد: او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ.

او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد __ زيرا نمي داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته __ چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟

بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است.

تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است.

و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت.

براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي. تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني. ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند!

و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ.

عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي
ارضا كننده است. رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي. و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند.

و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر،

با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت.

ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود. همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست!

و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود.
او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد.
مي گويد، "مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم."

و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است.

دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد.

بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است.

ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود.

اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند.

در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود __ آنان هرگز
نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است. اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود. و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيف" dirty old man
را داريد __ در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ___ زيرا در پيري، وقتي كه ديگر   جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است، اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است.
براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد.

ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟!
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد __ عشق نه،
فقط شهوت مردي در حال مردن است!

بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود. آرزوي او براي
عشق ورزيدن مستجاب شده است.

تمام اين داستان در مورد بشريت است: اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد.

و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود. او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست.

باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد __ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، __ به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند.

آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است: مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!__ كه بازهم خطا از كار در آمد. هردوباهم
مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.

ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند.

و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود __ دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود.

زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است، زيرا هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن. اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد __ بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر،
فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي.

ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود.

آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد __ پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي!

 

 

نوشته شده توسط یغما |  لینک ثابت   • 

پارک دانشجو

داستان پارك دانشجو نوشته «سيد مهدي شجاعي » لازم به توضيح است كه سيد مهدي شجاعي اين داستان را در شماره 12 مجله نيستان در سال 75 چاپ نمود كه به ذائقه مسئولان دانشگاه آزاد خوش نيامد و كار به دادگاه و سرانجام توقيف نشريه انجاميد .


دست بلند كرد و ظريف و دخترانه گفت : پارك دانشجو .


نگه داشتم . مانتو كرم روشن پوشيده بود با روسري ژرژت قهوه اي . موهاي مش كرده زيتوني اش به اندازه يك كف دست از روسري بيرون بود و
به سمت بالا خميده بود . كلاسوري در دست داشت و عينك تيره اي كه حالا وقت غروب ديگر به كارش نمي آمد .
وقتي سوار شد يك دكمه ديگر
مانتويش را هم از پايين باز كرد كه راحتتر بنشيند و احتمالا استرچ سرخابي اش را هم بيشتر به رخ بكشد و گفت :لطف كردين.


گفتم : خواهش مي كنم . البته من پارك دانشجو نمي رم ولي تا ....


حرفم را بريد و گفت : چه بهتر ! منم پارك دانشجو نمي رم .


مبهوت و وارفته گفتم : اِ ... ولي ... شما ... گفتين ... پس كجا مي رين؟


گفت : حالا چرا اينقدر هول شدين . من كه چيزي نگفتم .


راست مي گفت. ماجرا بيشتر به عقب افتادگي من از اوضاع و احوال زمانه برمي گشت. براي اينكه تا حدودي قضيه را جمع كرده باشم گفتم :
از اين تغيير تصميمتون يه كمي تعجب كردم .


با خونسردي گفت : از اولشم تصميم نداشتم برم پارك دانشجو .


حالا ديگر كاملا حق داشتم گيج شوم . مانده بودم چه جوابي بدهم كه مثل حرف قبلي خيلي پرت و پلا نباشد .


وقتي از مطهري به سمت پايين وارد شريعتي شدم ، چند خانم ديگر دست تكان دادند و هر كدام چيزي گفتند . يكي گفت پيچ شميران ، ديگري گفت سينما ريولي سومي گفت تا پمپ بنزين و ...


گفتم : فكر كنم اينها هم هيچكدام جاهايي كه مي گن ، تصميم ندارن برن .


لبخندي زد و گفت : براي من فرق نمي كنه . هر جا شما بگين مي ريم .


دوباره دستپاچه شدم و بي تأمل گفتم : من پيشنهاد خاصي ندارم و  چشمم به كلاسورش افتاد و براي اينكه حرفي زده باشم ، گفتم :


مگه شما دانشجو نيستين ؟


مي توانست با همين يك جمله كلي مرا دست بيندازد و بخندد . براي اينكه پارك دانشجو رفتن يا نرفتن چه ربطي به دانشجو بودن مي توانست داشته باشد .


ولي نخنديد . بلكه كاملا جدي گفت :


-         چرا ، دانشجوام ! دانشگاه آزاد ! براي همين مجبورم به هر شكلي كه شده پول شهريه مو در بيارم


هر دو ، تلخ به هم نگاه كرديم و من در سكوت به رانندگي ادامه دادم .


از پمپ بنزين سر بهار شيراز هم گذشتيم و در شريعتي كه حالا به سمت پايين يك طرفه مي شد ، ادامه داديم .


هنوز پنجاه متر در خيابان يك طرفه پيش نرفته بوديم كه ديدم بنزي با نور بالا و فلاشر روشن ، از منتها اليه سمت چپ ، بالا مي آيد .


عصبي و بي اراده به سمت چپ پيچيدم و درست شاخ به شاخ ، او را وادار به توقف كردم . هيچوقت از اين عادتها نداشتم كه بخواهم شخصاً با خلاف كسي مقابله كنم . چه بسا خودم هم گاهي از اين خلافها مرتكب مي شدم ولي شرايط عصبي آن لحظه ، قدرت فكر كردن را از من سلب كرده بود .


ماشين بنز درست سپر به سپر من ايستاد و راننده كلافه و عصبي از ماشين پياده شد . مسافر دانشجوي من وحشتزده و طلبكار گفت : گاوت زاييد . اين چه كاري بود كردي ؟! مگه عقلتو از دست دادي ؟


در حاليكه از ماشين پياده مي شدم ، گفتم : آنقدر طبيعي دعوا مي كني كه يك لحظه فكر كردم زنمي .و ادامه دادم : تو بشين . حرف نزن .


راننده ماشين كه عصبي و دست به كمر ايستاده بود ، با نزديك شدن من ، تقريباً فرياد زد : آقا چه كاره هستن ؟


به داخل ماشين نگاه كردم و ديدم كه تنهاست ، بدون راننده . گفتم : آقا خودشون رانندگي مي كنن ؟


راه آرام آرام داشت بند مي آمد و ماشينها ، به كندي ، بوق زنان و عصبي از كنارمان رد مي شدند . چند نفري هم كه معمولاض در خيابانها منتظر دعوا هستند ، به سمت ما آمدند .


طرف كه دوست نداشت در اين شرايط خيلي معطل شود ، آمرانه گفت : من عجله دارم ! الان بايد مجلس باشم .


با نگاهي به خيابان و سمت و سوي مشينش گفتم : پس خوب شد جلوتونو گرفتم . راه مجلس درست خلاف اين جهته . اشتباه اومدين .


دو سه نفري بلند خنديدند و او فهميد كه اشتباه بدي كرده است ، به اطراف نگاه كرد و دنبال مفر تازه اي گشت . چشمش به مسافر دانشجوي من افتاد كه در زير نگاه او سعي مي كرد موهاي اضافه اش را به زير روسري بكشاند . احساس مي شد طرف سوژه مناسبي پيدا كرده براي منحرف كردن بحث . طلبكارانه پرسيد : خانم چه


كاره اند ؟ با خونسردي گفتم : ايشون هم راه دانشگاه رو اشتباهي گرفته . مثل شما كه راه مجلسو ...


پليس رسيد و هنوز از موتور پياده نشده پرسيد : چه خبره راهو بند آوردين ؟ در حاليكه به سمت ماشينم مي رفتم به پليس گفتم : من كاري ندارم . منتظر شما بودم اين شما و اين هم آقاي ورود ممنوع .


سوار شدم به زحمت قدري دنده عقب گرفتم و خودم را از معركه بيرون كشيدم . در آينه مصافحه راننده و پليس را ديدم و راهي كه خلوت مي شد . وقتي از شلوغي در آمديم مسافر دانشجو نفس عميقي كشيد و گفت : تر زدن به اين مملكت رفت .


گفتم : كي ؟ گفت : همينها كه يه نمونه شو ديدي ! گفتم : همشون يه جور نيستن . گفت : اغلبشون همينجورن . گفتم : مي دوني اينها چه جوري درس خوندن ؟ گفت : نه و لبهايش را جوري كج و كوله كرد كه يعني فرقي نمي كند يا علاقه اي به دانستنش ندارم .


گفتم : وحشتناك بوده . توجه اش جلب شد : چي ؟ گفتم : توجه و مراقبتشون .علاقمند پرسيد : به چي ؟ گفتم : به كسب حلال ۀ گفت : يعني چه ؟


گفتم : اينجور كه شنيدم پدرهاشون اغلب مقيد بودن كه اين بچه ها تو ايام تحصيل نون حلال بخورن . مي گفتن : نون حروم ، بركت علم رو از بين مي بره . شنيده ام حتي بعضي هاشون مقيد بودند كه خودشون از عرق جبين نون تحصيلشون رو در بيارن . از لذت و ثروت و رفاه مي گذشته اند تا درست درس بخونن .


مشكوك نگاهم كرد و پرسيد : خب حالا كه چي ؟


گفتم : هيچي . اينها كه با اين مراقبت درس خونده ان ، اينجوري از آب درآمدن ، واي به حال شماها كه دارين پول تحصيلتونو از اين راهها در مي آرين . واي به حال مملكتي كه فردا تحصيلكرده هاش ...


پرخاشگرانه و طلبكارانه حرفم را بريد و گفت : مگه چيه ؟ دزدي كه نمي كنيم . زحمت مي كشيم ، به قول خودت از عرق جبينمون پول در مي آريم .


خنديدم . آنقدر كه او هم از خنده من به خنده افتاد .


گفتم : رشته ات چيه ؟ گفت : پزشكي . گفتم : آناتومي نخوندين ؟ گفت : چرا . همه واحداشو گذرونديم . گفتم : مثل اينكه ... آناتومي نخوندين .


عصباني دست برد طرف دستگيره در و گفت : اگه كار ديگه اي به جز تحقير بلد نيستين پياده شم ؟  خونسرد و كشيده گفتم : بلدم . از پشت كوه كه نيامدم ... ولي يه سوال ديگه ام دارم : همه دانشجوها از همين طريق جبين و اينها ارتزاق مي كنن يا اينكه جور ديگه اي هم ميشه درس خوند ؟


گفت : شهريه گرونه . يا بايد روي پول خوابيده باشي ، يا چاره ديگه اي نيست .


گفتم : هست . اينهمه دانشجو ...


نمي دانم چرا عصبي شد و فرياد زد : تو فكر ميكني من از اين آدمهاي كنار خيابوني ام ؟ به شوخي گفتم : نه خب شما وسط تر ايستاده بودي !


دهانش را گشادتر و شل و ول تر كرد و گفت : قربون عمه جانت بري با اين شوخي هاي بي مزه ات .


گفتم : اتفاقاً داشتم مي رفتم همانجا كه تو دست بلند كردي .


بي اراده و ناخودآگاه رسيده بوديم به پارك دانشجو . گفتم : اينم پارك دانشجو . بفرماييد . گفت : مثل اينكه راستي راستي از پشت كوه اومدي .و گفتم : نه ، ولي تصميم دارم برم همون طرفها . از دست شماها . با عصبانيت پياده شد ، در را محكم به هم كوبيد و گفت : لجن ! وقتم را تلف كردي . دندانهايم را به هم فشردم و سعي كردم جواب ندهم . و از سر چهارراه مقابل پارك دانشجو پيچيدم به سمت بالا . زني ميانه سال دست بلند كرد كه : پارك ملت . نگه نداشتم .

نوشته شده توسط یغما |  لینک ثابت   • 

بخشی از رمان آفتاب در حجاب

 

بخشي از رمان آفتاب در حجاب نوشته سيد مهدي شجاعي

 

قصه غريبي است اين ماجراي عطش. و از آن غريبتر ، قصه كسي است كه خود بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد ديگران را در مصيبت تشنگي ، التيام و دلداري دهد.

 

گفتن درد ، تحمل آن را آسانتر مي كند اما نهفتنش و به رونياوردنش ، توان را از كف مي ربايد و نهال طاقت را مي سوزاند ، چه رسد به اينكه عليرغم هموار كردن بار اندوه بر پشت خويش ، بخواهي به تسلاي ديگران بايستي و به تحمل و صبوري دعوتشان كني.
باري كه بر پشت توست ، ستون فقرات را خم كرده است ،‌صداي استخوانهايت را درآورده است ، پيشاني ات را چروك انداخته است ، چشمهايت را از حدقه بيرون نشانده است ، ميان مفصلهايت، فاصله انداخته است ، تنت را خيس عرق كرده است و چهره ات را به كبودي كشانده است و ... تو در اين حال بايد بخندي و به آرامش و آسايش تظاهر كني تا ديگران اولاً سنگيني بار تو را درنيابند و ثانياً بار سبكتر خويش را تاب بياورند.
اين ، حال و روز توست در كربلا.
در كربلا، شايد هيچكس به اندازه تو زهر عطش در جانش رسوخ نرده باشد.
بچه ها كه فرياد العطش سرداده اند، همگي در سايه سار خيمه بوده اند .
مردان كه تشنگي، بنيانهاي وجودشان را مكيده است، هيچكدام پوششي به طاقت فرسايي حجاب تو بر تن نداشته اند .
معجر و مقنعه و عبا و دشداشه و لباس كامل، در زير آفتاب سوزنده نينوا، حتي خون رگهاي تو را تبخير كرده است.
تو اگر با همين حجاب، در عرصه نينوا مي نشستي، عطش تمام وجودت را به آتش مي كشيد، چه رسد به اينكه هيچكس در كربلا به اندازه تو راه نرفته است، ندويده است، هروله نكرده است – مگر البته خود حسين -
و تو اكنون با اين حال و روز بايد فرياد العطش بچه ها را بشنوي و تاب بياوري . بايد تشنگي را در تار و پود جوانان بني هاشم ببيني و به تسلايشان برخيزي. بايد زبانه هاي عطش را در چشمهاي كودكان نظاره كني و زبان به كام بگيري و دم برنياوري.
بايد خون را از لبهاي ترك خورده ات بروبي و به گونه هايت بمالي تا زردي رخسار تو بچه ها را دچار ضعف و سستي نكند.
بايد تصوير كوثر را در آينه نگاهت بخشكاني تا بچه ها با ديدن چشمهاي تو به ياد آب نيفتند.
بايد آوندهاي خشكيده اينهمه نهال را به اشك چشم آبياري كني تا تصوير پژمردگي در مخيله دشمن بخشكد و گلهاي باغ رسول الله را شاداب تر از هميشه ببيند.
اما از همه اينها مهمتر و در عين حال سختتر و شكننده تر ، كار ديگري است و آن اينكه نگذاري آتش عطش بچه ها از در و ديوار خيمه ها سرايت كند و توجه ابوالفضل را برانگيزد، نگذاري طنين تشنگي بچه ها به گوش عباس برسد.
چرا كه تو عباس را مي شناسي و از تردي و نازكي دلش باخبري.
مي داني كه تمام صلابت و استواري و دليري او در مقابل دشمن است.
و مي داني كه دلش در پيش دوست، تاب كمترين لرزشي را ندارد.
پس او نبايد از تشنگي بچه ها باخبر شود، آني طاقت نمي آورد، خود را به آب و آتش مي زند تا ريشه عطش را در جهان بخشكاند.
او تاب ديدن اشك بچه ها را ندارد. او در مقابل گريه هاي رقيه دوام نمي آورد. لزومي ندارد كه سكينه از او چيزي بخواهد . او خواستنش را از نگاه سكينه درمي يابد. او كسي نيست كه بتواند در مقابل نگاه سنگين سكينه بي تفاوت بماند.
سكينه فقط كافي است كه لب به خواستن آب ، تر كند، او تمام درياهاي عالم را به پايش مي ريزد.
اما خدا چه صبر و طاقتي به اين سكينه داده است. دلش را دوپاره كرده است. نيمش را با پدر به ميدان فرستاده است و نيم ديگر را در زير پاي كودكان پهن كرده است.
ولي مگر چقدر مي شود به تسلاي كودك نشست. سخن هر چقدر هم شيرين، براي كودك تشنه، آب نمي شود . اين دل سكينه است كه در سخن گفتن با كودكان آب مي شود.
نه، نه، نه، عباس نبايد لبهاي به خشكي نشستة سكينه را ببيند. نگاه عباس نبايد با نگاه سكينه تلاقي كند. عباس جانش را بر سر اين نگاه مي گذارد و روحش را به پاي اين نگاه مي ريزد و بي عباس ... نه ... نه ...، زندگي بدون آب ممكن تر است تا بدون عباس.
عباس، دل آرام عرصه زندگي است، آرام جان برادر است.
حيات، بدون عباس بي معناست و زندگي بدون ابوالفضل، ميان تهي است و آسمان و زمين، بي قمر بني هاشم، تاريك و ظلماني است.
نه، نه، عباس نبايد از تشنگي بچه ها باخبر شود. اين تنها راز عالم هستي است كه بايد از او مخفي بماند . اما مگر او با گفتن و شنيدن ، خبردار مي شود ؟! دل او آيينه آفرينش است. و آيينه، تصوير خويش را انتخاب نمي كند.
مگر همين ديشب نبود كه تو براي سركشي به خيمه هاي خودي از خيمه خودت درآمدي و از دور عباس را، استوار و با صلابت در كار محافظت از خيمه ها ديدي ؟!
مگر نه وقتي تو از دلت گذشتي كه « چه علمدار خوبي دارد برادرم!» از ميان زمزمه هاي او با خودش شنيدي كه : « چه مولاي خوبي داردم من.»
مگر نه وقتي تو از دلت گذشت كه « چه برادر خوبي دارد برادرم!» شنيدي كه : « من نه برادر كه خدمتگزار حسينم و زندگي ام در بندگي حسين معنا مي شود.»
آري، دل عباس به اسمان آبي و بي ابر مي ماند – پرواز هيچ پرنده خيالي در نظرگاه دلش مخفي نمي ماند.
چگونه مي توان رازي به اين عظمت را از عباس مخفي كرد؟!
پيش از اين و از كودكي، هرگاه، حسين احساس عطش مي كرده است، قبل از آنكه سخني بر زبان بياورد، دستهاي عباس بوده است و كاسه آب.
 هميشه خدا انگار نبض عباس با عطش حسين مي زده است.
انگار پيش از آنكه لب و دهان حسين ، تشنگي را احساس كند، قلب عباس ، از آن خبر مي داده است.
چه نيمه شبها كه عباس، از تشنگي حسين، از خواب پريده است و آب را به ميهماني لبهاي او برده است.
اكنون كه روز تشنگي است، چگونه ممكن است او از عطش حسين و بچه هاي جبهه حسين بي خبر بماند؟!
بي خبر نمي ماند. بي خبر نمانده است. همين خبر است كه او را از صبح مثل مرغ سركنده كرده است. همين خبر است كه او را ميان خيمه و ميدان، هاجر وار به سعي و هروله واداشته است.
او معدن و سرچشمه ادب است . او كسي نيست كه با سماجت از امام چيزي طلب كند. او كسي است كه به احتمال پاسخ منفي، از اصل مطلب مي گذرد.
اما اين خواهش، اين مطلب، اين تقاضا، خواسته اي متفاوت بوده است.
اين خود او بوده است كه در ميان دو سوي دلش ، در تعارض مانده بوده است. با خود عجب كلنجار سختي داشته است عباس ؛ ميان دو خواسته، ميان دو عشق، ميان دو ايثار.
هرم عطش بچه ها ، او را از كناره خيمه كنده است و به محضر امام كشانده است تا از او رخصت بگيرد و براي آوردن آب، دل به درياي دشمن بزند. اما به آنجا كه رسيده است و تنهايي امام را در مقابل اين سپاه عظيم ديده است، طاقت نياورده است و تقاضاي خويش را فروخورده و بازگشته است.
بار ديگر وقتي كودكان را ديده است كه پيراهنهاي خود را بالا زده اند و شكم به رطوبت جاي مشك پيشين سپرده اند، تا هرم تشنگي را فرو بنشانند، بار ديگر وقتي ...
...
هر بار از خيمه به قصد طرح تقاضاي خويش با امام گريخته است و به آنجا كه رسيده است، فلسفه حيات خويش را به ياد آورده است و به بهانه زيستن خويش نگريسته است و در آينه هستي خويش نگاه كرده است و ديده است كه همه عمرش را برا ي همين امروز زندگي كرده اسن، براي دفاع از حسين پا به اين جهان گذاشته است و براي علمداري او رنج اين هبوط را پذيرا گشته است. او لحظه هاي همه عمر خويش را تا رسيدن امروز شمرده است و امروز چگونه مي تواند لحظاتي را بي حسين سپري كند، حتي به قصد آوردن آب، براي بچه هاي حسين.
اما در اين سعي آخر ميان خيمه و ميدان، كاري شده است كه دل او را يكدله كرده است.
سكينه، سكينه، سكينه، اينجا همانجاست كه جاده هاي محبت به هم مي رسد. عشقهاي مختلف به هم گره مي خورد و يكي مي شود. عشق او به حسين و عشق او به بچه ها در سكينه با هم تلاقي مي كند.
عشق او به حسين و عشق حسين به بچه ها در سكينه به هم مي رسند.
اينجا همانجاست كه او در مقابل حسين و بچه ها يكجا زانو مي زند.
اين سكينه همان طور سينايي است كه حضور حسين در آن به تجلي مي نشيند.
اين سكينه مرز مشترك ميان حسين و بچه هاست.
و لزومي ندارد كه سكينه به عباس، حرفي زده باشد. لزومي ندارد كه سكينه از عباس آب خواسته باشد. چه بسا كه او را از رفتن به دنبال آب منع كرده باشد.
لزومي ندارد كه نگاهش رابه نگاه عباس دوخته باشد تا عباس، خواستن را از چشمهاي او بخواند. همينقدر كافيست كه او پيش روي عباس ايستاده باشد، مژگان سياهش را حايل چشمهايش كرده باشد و نگاهش را به زمين دوخته باشد.
همين براي عباس كافيست تا زمين و زمان را به هم بريزد و جهان را به آتش بكشد.
اگر سكينه بگويد آب، هستي عباس آب مي شود پيش پاي سكينه . نه، سكينه لب به گفتن آب، تر نكرده است. فقط شايد گفته باشد: عمو!... يا نگفته باشد. چه گذشته است ميان سكينه و عباس كه عباس ادب، عباس معرفت، عباس مأموم، عباس خضوع، پيش روي امام ايستاده است وگفته است :« آقا!  تابم تمام شده است.»
و آقا رخصت داده است.
خب اگر آقا رخصت داده است پس چرا نمي روي عباس ! اينجا، حول و حوش خيمه زينب چه مي كني؟ عمر من ! عباس! تو را به اين خيمه نيمه سوخته چه كار؟ آمده اي تا داغ مرا تازه كني؟ آمده اي كه دلم را بسوزاني ؟ جانم را به آتش بكشي؟ تو خود جان مني! برو و احتضار مرا اينقدر طولاني نكن.
رخصت از من چه مي طلبي عباس! تو كجا ديده اي كه من نه بالاي حرف حسين، كه همطراز حرف حسين، حرفي گفته باشم؟ تو كجا ديده اي كه دلم غير از حسين به امام ديگري اقتدا كند؟
تو كجا ديده اي كه من به سجاده اي غير خاك پاي حسين نماز بگذارم.
آمده اي كه معرفت را به تجلي بنشيني؟ ادب را كمال ببخشي؟ عشق را به برترين مقام برساني؟
چه نيازي عباس من؟!
نشان ادب تو از دامان مادرت به ياد مانده است . وقتي كه مادر خطابش كرديم، پيش پاي ما نشست و زارزار گريه كرد و گفت : مرا مادر خطاب نكنيد. مادر شما فاطمه بوده است، اين كلام، از دهان شما فقط برازنده مقام زهراست. من خدمتگزار شمايم . كنيز شمايم.
عباس من! تو شير ادب از سينه اين مادر خورده اي . وقتي پدر او را به همسري برگزيد، او ايستاده بود پشت در و به خانه نمي آمد تا از من، دختر بزرگ خانه رخصت بگيرد، و تا من به پيشواز او نرفتم، او قدم به داخل خانه نگذاشت.
عباس من! تو خود معلم عشقي! امتحانِ چه را پس مي دهي؟
جانم فداي ادبت عباس! عرفان شاگرد معرفت توست و عشق در كلاس تو درس پس مي دهد.
بارها گفته ام كه خدا اگر از همه عالم و آدم، همين يك عباس را مي آفريد، به مدال « فتبارك الله احسن الخالقين» ش مي باليد.
اگر آمده اي براي سخن گفتن، پس چيزي بگو . چرا مقابل من بر سكوي سكوت ايستاده اي و نگاهت را به خيمه ها دوخته اي.
عباس من! اين دل زينب اگر كوه هم باشد، مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده مي شود. « و تكون الجبال كالعهن المنفوش». آخر اين نگاه تو نگاه نيست. قارعه است. قيامت است. « يكون الناس كالفراش المبثوث».
عالم، شمع نگاه تو را پروانه مي شود.
اما مگر چه مانده است كه نگفته ا؟! شيواتر از چشمهاي تو چيست؟بليغ تر از نگاه تو كدام است؟ تو ماه آسمان را با نگاه، راه مي بري. سخن گفتن با نگاه كه براي تو مشكل نيست.
و اصلاً نگاه آن زمان به كار مي آيد كه از دست و زبان، كار بر نمي آيد.
برو عباس من كه بيش از اين تاب نگاه تو را ندارم.
وقتي نمي توانم نرفتنت را بخواهم، ناگزيرم به رفتن ترغيبت كنم، تا پيش خداي عشق روسپيد بمانم؛ خدايي كه قرار است فقط خودش برايم بماند.
اگر براي وداع هم آمدهاي، من با تو يكي – دردانه خدا! – تاب وداع ندارم.
مي بينمت كه مشك آب را به دست راست گرفته اي و شمشير را در دست چپ، يعني كه قصد جنگ نداري.
با خودت مي انديشي ؛ اما دشمن كه الفباي مروت را نمي داند، اگر اين دست مشك دار را ببرد؟! و با خودت زمزمه مي كني؛ بريده باد اين دست، در مقابل جمال يوسف من !
 و اين شعر در ذهنت نقش مي بندد كه :
والله ان قطعتوا يميني
اني احامي ابداً عن ديني
و عن امام صادق اليقينِ
نجل النبي الطاهر الامين
چه حال خوشي داري با اين ترنمي كه براي حسينت پيدا مي كني... كه ناگهان سايه اي از پشت نخلها بيرون مي جهد و غفلتاً دست راست تو را قطع مي كند.
اما اين كه تو داري غفلت نيست، عين حضور است. تو فقط حسين را قرار است ببيني كه مي بيني، ديگران چه جاي ديدن دارند.
تو حتي وقتي در شريعه، به آب نگاه مي كني، به جاي خودت، تمثال حسين را مي بيني و چه خرسند و سبكبال از كناره فرات برمي خيزي. نه فقط از اينكه آب هم، آينه دار حسين توست.بل از اينكه به مقام فناء رسيده اي و در خودت هيچ از خودت نمانده است و تمامي حسين شده است.
پس اين كه تو داري غفلت نيست، عين حضور است . دلت را پرداخته اي براي همين امروز.
مشك را به دست چپت مي گيري و با خودت مي انديشي دست چپ را اگر بگيرند، مشك – اين رسالت من – چه خواهد شد؟
و پيش از آنكه به ياد لب و دندانت بيفتي، شمشير ناجوانمردي، خيال تو را به واقعيت پيوند مي زند و تو با خودت زمزمه مي كني :
يا نفس لا تخشي من الكفارِ
و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يساري
فاصلهم يا رب حر النار
مشك را به دندان مي گيري و به نگاه سكينه فكر مي كني...
عباس جان! من كه اين صحنه هاي نيامده را پيش چشم دارم، توان وداع با تو را ندارم.
من تماما به لحظه اي فكر مي كنم كه تو هر چيز ، حتي آب را مي دهي تا آبرويت پيش سكينه محفوظ بماند . به لحظه اي كه تو در پرهيز از تلاقي نگاه سكينه، چشمهايت را به حسين مي بخشي.
جانم فداي اشكهاي تو!
گريه نكن عباس من ! دشمن نبايد چشمهاي تو را اشكبار ببيند.
ميان تو و سكينه فراقي نيست. سكينه از هم اكنون در آغوش رسول الله است. چشم انتظار تو.
اول كسي كه در آنجا به پيشواز تو مي آيد ، سكينه است، سكينه فقط جسمش اينجاست.
آنچنان در ذات خدا غرق شده است كه تمام وجودش را پيش فرستاده است.
تو آنجا بي سكينه نمي ماني، عموي وفادار!
من؟!
به من نينديش عباس من! انديشه من پاي رفتنت را سست نكند.
تا وقتي خدا هست، تحمل همه چيز ممكن است. و هميشه خداست. خدا همينجاست كه من ايستاده ام . برو آرام جانم! برو قرار دلم!
من از ه اكنون بايد به تسلاي حسين برخيزم! غم برادري چون تو، پشت حسين را مي شكند.
جانم فداي اين دو برادر!

نوشته شده توسط یغما |  لینک ثابت   • 

واگویه ای از حرّ (ع)

هر قدمي كه بر مي دارم ، سالها با گذشته خودم فاصله مي گيرم . شادم از اين فاصله و مصمم به آمدن .

 

دير كه نيامدم ؟

 

شايد هم دير باشد ، اما بهتر از اين لحظه ، لحظه اي را نيافتم براي پيوستن .

 

اگر اميد پذيرش نبود ، پاها اين طور استوار بر خاك نمي نشست و دل كندن از آن طرف اين چنين راحت نمي شد .

 

راحتتر بگويم اين اولين باريست كه اختيار دل و پايم از آن خودم است . دنيا بر سرم خراب شد وقتي شنيدم بيعت كنندگان ، بيعت شكسته و قصد كشيدن شمشير دارند.

 

من هم با آنها بودم !

 

آن روز كه راه بستم ، همين چند روز پيش بود ، آفتاب آتش مي زد نه مثل امروز ، ما هم تشنه بوديم نه مثل تشنگي امروز اهل بيت .

 

سيراب شديم من و يارانم به دست مباركتان و امروز شرمنده از لبان تشنه يارانتان .

 

از من پرسيديد : « بر مايي يا با ما ؟ »

 

چشمانم به شما بود و دلم زير پا ، اين را حس كردم . من غافل ، مطيع فرماني شده بودم كه حق در آن جايي نداشت .

 

گفتم : « بر شما »

 

واي خداي من ، قبول مي كنم ... قبول مي كنم كه آن روز خام بودم ، زبان در اختيار نداشتم .

 

تنها تسكين من آن است كه نماز را به شما اقتدا كردم ، لااقل در اين مورد رعايت ادب را دانستم .

 

مي دانم دست ميزباني بر سرم خواهيد كشيد ، هر چند كه اينجا نام مهمان بر شماست !

 

پذيرا باشيد سلام مرا و اذن ميدانم دهيد .

 

من اول كسي بودم كه راه را بستم ، بگذاريد اول كس باشم كه خونش ريخته مي شود پيش پاي شما .

 

« منم آن كس كه مرتبه ميزباني را بر اين چنين ميهماني دانست . به خدا لحظه اي آرام نمي گيرم و از شما كه دريغ كرديد از جرعه آبي بر مهمان دعوت شده ! كشته ها بر زمين خواهم گذاشت . اينك رسم ميزباني را با خون خود به شما بيعت شكنان خواهم آموخت . »

 

...

 

-          سلام بر تو اي فرزند رسول .

 

-          « برازنده است نام حر كه مادرت بر تو نهاد »

 

 نوشته حسين شاملو

 

نوشته شده توسط یغما |  لینک ثابت   •