خانم بازیگر را دستگیر کردند!
افکار بزرگ همیشه با مخالفت شدید و خشونت بار افکار طبقه عوام روبرو بوده اند -
آلبرت انشتین
در ادامه مطالب راجع به راهپیمایی سال84 بدین جا رسیده بودم که پس از راهپیمایی و بنابه وعده ای که با مجید عطار گذاشته بودیم قرار بود با اون خانم بازیگر صحبت بکنیم.اما مشکل پیش آمده در ناهماهنگی با یکی از بچه ها باعث شد که من بطور کلی فرصت صحبت با اون بازیگر رو از دست بدم و من که بدنبال اون مدیر (که مارو گم کرده بود) رفته بودم خودم همه شون رو گم کردم و از قضا اون روز اصلا موبایل هم آنتن نمیداد!
بهرحال وقتی مجید عطار و سایر بچه ها رو دیدم ، نظاره کردم که کلی آدم دوروبرشون جمع شده اند و مردم سوالات مختلف می کنند و هر کسی انگلیسی بلده دست و پا شکسته چیزی از اون خانم میپرسه ،فضای جالبی بود اما بخاطر ازدحام مردم خیلی شلوغ شده بود و واقعا کنترل کردن اون فضا سخت بود
بعد چند دقیقه ای مردم متفرق شدند و ما هم بسمت منزل راه افتادیم. و البته دیگه خبری از مجید عطار و اون بازیگر و سایر بچه ها نداشتیم.تا اینکه دوسه روز بعد خود مجید برام تعریف کرد که :«اون روز وقتی داشتیم برمیگشتیم توی پیاده روهای خیابان آزادی بودیم که یک ماشین گشت توقف کرد و ما رو سوار کرد و به یه پاسگاه انتظامی در اون حوالی برد.و اصرار داشتند که بدون هیچ دلیلی اون خانم رو در بازداشتگاه نگه دارند.من خیلی اصرار کردم که خب من رو اینجا نگه دارید و بذارید اون خانم بره یا اینکه حداقل با سفارت متبوعش(فرانسه) یه تماسی داشته باشه» که بهرحال بعد از ظاهرا یک روز دست از سر این آقا مجید و اون بازیگر برمیدارند اما خوب، خاطره خوبی احتمالا از ایران برای اون بازیگر بجا نمیگذارند، اون هم در شرایطی که مجید عطار دوست خوب ما خیلی سعی کرده بود در اون چند روز نسبت به انقلاب و مسائل آن برای اون خانم روشنگری کنه و دلایل انقلاب و خوبی هاش رو بگه و از شهید و شهادت گفته بوده .
بهرحال این گونه برخوردها که متأسفانه اکثراً بی دلیل و از جانب افرادی صورت میگیره که ناآگاه هستند باعث بد جلوه کردن انقلاب عظیم اسلامی مون درخارج مرزها میشه .
با بچه ها در راهپیمایی 84
به نام دوست
امسال هم روز۲۲ بهمن ماه مردم مون خوب در راهپیمایی شرکت کردند و اونجوری که بنده متوجه شدم از سال گذشته تعداد بیشتری حضور پیدا کرده بودند.
درست سال گذشته روز۱۹بهمن ماه بود که حامد رحمانی پور در تاپیکی که البته پیش از آن هماهنگی هاش رو باهم انجام داده بودیم بچه ها رو به یه حضور دسته جمعی در راهپیمایی دعوت کرد.
این تاپیک رو میتونین در راهپیمایی ببینید.
در اون تاپیک تعداد خوبی از دوستان اعلام آمادگی کردند و نکته جالبش حضور مدیر انجمن ها و منشی انجمن در تشویق بچه ها در دعوت برای حضور بود.بهرحال با اعلام آمادگی بچه ها یه تعدادی از دوستان حضورشون قطعی شد و قراری هم گذاشته شد که در اونجا حاضر باشند.
قرار حدود ساعت ۱۱صبح جلوی مسجد امام حسن عسکری (حول و حوش متروی شادمان)بود.
هنگامی که بنده هم میخواستم برم یکی از کاربران با من تماسی داشت که بخاطر ندونستن مسیر ایشون با بنده تشریف بیارن که مخالفتی نکردم و در متروی امام خمینی (ره) بنده رو گیر آوردند و همراه شدند.
وقتی هم که رسیدیم دیگر دوستانی که بودند حامد رحمانی پور باتفاق همسرش، نگین ۲۲ و دوستشون خانم لواسانی، ساسان و همسرش و یاس خاکی در اونجا بودیم.و از قرار معلوم در آنسوی میدان آزادی هم بگفته خانم ها خانم واگویه و ظاهرا خانواده شون حاضر بودند.
بهرحال در آن روز راهپیمایی بدی نبود اما نکته جالب دیگر این بود که چند روز قبلش مجید عطار دوست خوب و کارگردان ما به ما گفته بود که یک بازیگر فرانسوی رو میخواد برای بازدید از راهپیمایی بیاره اون روز و برای ترجمه و ... میخواست ما هم ایشون رو ببینیم.
بهرحال بعد از راهپیمایی ما بسرعت دنبال ایشون گشتیم و تونستیم ایشون رو بهمراه مهمونشون گیر بیاریم.البته نکته قابل توجه این بود که بنده بخاطر این که خانم یاس خاکی رو بچه ها گم کرده بودند تقریبا تمام وقتی که قرار بود با اون خانم مصاحبه ای انجام بشه مأمور یافتن ایشون شدم و بعد از نیم ساعتی جستجو دیدم ایشون در کنار بقیه هستن و در حقیقت جستجوی بنده بیهوده بوده .اما وقتی برگشتم دیدم چه جمعیتی دور اون خانم بازیگر و مجید عطار و بقیه بچه های انجمن جمع شده اند و مردم سعی میکنن با هر زبونی بزور هم شده یه سوال از ایشون بپرسن.
ادامه مطالب راجع به این مسأله که اتفاقا منجر به دستگیری بازیگر فرانسوی توسط نیروی انتظامی هم شد رو در پست بعد میگم
از دست مشکلات!
امیدوارم دوستان عزیزم خوب باشند
بنده ؟؟؟؟ هستم که اسم جدیدمه توی برسا! البته امیدوارم به همت دبیران محترم سیستم این مشکلات زودتر حل بشه تا دوستان بتوانند براحتی دوباره فعالیت های خودشون رو از سر بگیرند.
ادامه خاطرات برسا رو رو توی این چند روز براتون مینویسم
راستی میدونستید سال کذشته روز۲۲بهمن برسایی ها در راهپیمایی با هم بودند؟
منتظر خاطره اش باشید...
خبر جدید:
خوشبختانه از دیشب (۲۴بهمن)مشکل بوجود آمده حل شده که بجاست از دبیران سیستم تشکر نماییم
پارک دانشجو
داستان پارك دانشجو نوشته «سيد مهدي شجاعي » لازم به توضيح است كه سيد مهدي شجاعي اين داستان را در شماره 12 مجله نيستان در سال 75 چاپ نمود كه به ذائقه مسئولان دانشگاه آزاد خوش نيامد و كار به دادگاه و سرانجام توقيف نشريه انجاميد .
دست بلند كرد و ظريف و دخترانه گفت : پارك دانشجو .
نگه داشتم . مانتو كرم روشن پوشيده بود با روسري ژرژت قهوه اي . موهاي مش كرده زيتوني اش به اندازه يك كف دست از روسري بيرون بود و
به سمت بالا خميده بود . كلاسوري در دست داشت و عينك تيره اي كه حالا وقت غروب ديگر به كارش نمي آمد .وقتي سوار شد يك دكمه ديگر
مانتويش را هم از پايين باز كرد كه راحتتر بنشيند و احتمالا استرچ سرخابي اش را هم بيشتر به رخ بكشد و گفت :لطف كردين.
گفتم : خواهش مي كنم . البته من پارك دانشجو نمي رم ولي تا ....
حرفم را بريد و گفت : چه بهتر ! منم پارك دانشجو نمي رم .
مبهوت و وارفته گفتم : اِ ... ولي ... شما ... گفتين ... پس كجا مي رين؟
گفت : حالا چرا اينقدر هول شدين . من كه چيزي نگفتم .
راست مي گفت. ماجرا بيشتر به عقب افتادگي من از اوضاع و احوال زمانه برمي گشت. براي اينكه تا حدودي قضيه را جمع كرده باشم گفتم :
از اين تغيير تصميمتون يه كمي تعجب كردم .
با خونسردي گفت : از اولشم تصميم نداشتم برم پارك دانشجو .
حالا ديگر كاملا حق داشتم گيج شوم . مانده بودم چه جوابي بدهم كه مثل حرف قبلي خيلي پرت و پلا نباشد .
وقتي از مطهري به سمت پايين وارد شريعتي شدم ، چند خانم ديگر دست تكان دادند و هر كدام چيزي گفتند . يكي گفت پيچ شميران ، ديگري گفت سينما ريولي سومي گفت تا پمپ بنزين و ...
گفتم : فكر كنم اينها هم هيچكدام جاهايي كه مي گن ، تصميم ندارن برن .
لبخندي زد و گفت : براي من فرق نمي كنه . هر جا شما بگين مي ريم .
دوباره دستپاچه شدم و بي تأمل گفتم : من پيشنهاد خاصي ندارم و چشمم به كلاسورش افتاد و براي اينكه حرفي زده باشم ، گفتم :
مگه شما دانشجو نيستين ؟
مي توانست با همين يك جمله كلي مرا دست بيندازد و بخندد . براي اينكه پارك دانشجو رفتن يا نرفتن چه ربطي به دانشجو بودن مي توانست داشته باشد .
ولي نخنديد . بلكه كاملا جدي گفت :
- چرا ، دانشجوام ! دانشگاه آزاد ! براي همين مجبورم به هر شكلي كه شده پول شهريه مو در بيارم
هر دو ، تلخ به هم نگاه كرديم و من در سكوت به رانندگي ادامه دادم .
از پمپ بنزين سر بهار شيراز هم گذشتيم و در شريعتي كه حالا به سمت پايين يك طرفه مي شد ، ادامه داديم .
هنوز پنجاه متر در خيابان يك طرفه پيش نرفته بوديم كه ديدم بنزي با نور بالا و فلاشر روشن ، از منتها اليه سمت چپ ، بالا مي آيد .
عصبي و بي اراده به سمت چپ پيچيدم و درست شاخ به شاخ ، او را وادار به توقف كردم . هيچوقت از اين عادتها نداشتم كه بخواهم شخصاً با خلاف كسي مقابله كنم . چه بسا خودم هم گاهي از اين خلافها مرتكب مي شدم ولي شرايط عصبي آن لحظه ، قدرت فكر كردن را از من سلب كرده بود .
ماشين بنز درست سپر به سپر من ايستاد و راننده كلافه و عصبي از ماشين پياده شد . مسافر دانشجوي من وحشتزده و طلبكار گفت : گاوت زاييد . اين چه كاري بود كردي ؟! مگه عقلتو از دست دادي ؟
در حاليكه از ماشين پياده مي شدم ، گفتم : آنقدر طبيعي دعوا مي كني كه يك لحظه فكر كردم زنمي .و ادامه دادم : تو بشين . حرف نزن .
راننده ماشين كه عصبي و دست به كمر ايستاده بود ، با نزديك شدن من ، تقريباً فرياد زد : آقا چه كاره هستن ؟
به داخل ماشين نگاه كردم و ديدم كه تنهاست ، بدون راننده . گفتم : آقا خودشون رانندگي مي كنن ؟
راه آرام آرام داشت بند مي آمد و ماشينها ، به كندي ، بوق زنان و عصبي از كنارمان رد مي شدند . چند نفري هم كه معمولاض در خيابانها منتظر دعوا هستند ، به سمت ما آمدند .
طرف كه دوست نداشت در اين شرايط خيلي معطل شود ، آمرانه گفت : من عجله دارم ! الان بايد مجلس باشم .
با نگاهي به خيابان و سمت و سوي مشينش گفتم : پس خوب شد جلوتونو گرفتم . راه مجلس درست خلاف اين جهته . اشتباه اومدين .
دو سه نفري بلند خنديدند و او فهميد كه اشتباه بدي كرده است ، به اطراف نگاه كرد و دنبال مفر تازه اي گشت . چشمش به مسافر دانشجوي من افتاد كه در زير نگاه او سعي مي كرد موهاي اضافه اش را به زير روسري بكشاند . احساس مي شد طرف سوژه مناسبي پيدا كرده براي منحرف كردن بحث . طلبكارانه پرسيد : خانم چه
كاره اند ؟ با خونسردي گفتم : ايشون هم راه دانشگاه رو اشتباهي گرفته . مثل شما كه راه مجلسو ...
پليس رسيد و هنوز از موتور پياده نشده پرسيد : چه خبره راهو بند آوردين ؟ در حاليكه به سمت ماشينم مي رفتم به پليس گفتم : من كاري ندارم . منتظر شما بودم اين شما و اين هم آقاي ورود ممنوع .
سوار شدم به زحمت قدري دنده عقب گرفتم و خودم را از معركه بيرون كشيدم . در آينه مصافحه راننده و پليس را ديدم و راهي كه خلوت مي شد . وقتي از شلوغي در آمديم مسافر دانشجو نفس عميقي كشيد و گفت : تر زدن به اين مملكت رفت .
گفتم : كي ؟ گفت : همينها كه يه نمونه شو ديدي ! گفتم : همشون يه جور نيستن . گفت : اغلبشون همينجورن . گفتم : مي دوني اينها چه جوري درس خوندن ؟ گفت : نه و لبهايش را جوري كج و كوله كرد كه يعني فرقي نمي كند يا علاقه اي به دانستنش ندارم .
گفتم : وحشتناك بوده . توجه اش جلب شد : چي ؟ گفتم : توجه و مراقبتشون .علاقمند پرسيد : به چي ؟ گفتم : به كسب حلال ۀ گفت : يعني چه ؟
گفتم : اينجور كه شنيدم پدرهاشون اغلب مقيد بودن كه اين بچه ها تو ايام تحصيل نون حلال بخورن . مي گفتن : نون حروم ، بركت علم رو از بين مي بره . شنيده ام حتي بعضي هاشون مقيد بودند كه خودشون از عرق جبين نون تحصيلشون رو در بيارن . از لذت و ثروت و رفاه مي گذشته اند تا درست درس بخونن .
مشكوك نگاهم كرد و پرسيد : خب حالا كه چي ؟
گفتم : هيچي . اينها كه با اين مراقبت درس خونده ان ، اينجوري از آب درآمدن ، واي به حال شماها كه دارين پول تحصيلتونو از اين راهها در مي آرين . واي به حال مملكتي كه فردا تحصيلكرده هاش ...
پرخاشگرانه و طلبكارانه حرفم را بريد و گفت : مگه چيه ؟ دزدي كه نمي كنيم . زحمت مي كشيم ، به قول خودت از عرق جبينمون پول در مي آريم .
خنديدم . آنقدر كه او هم از خنده من به خنده افتاد .
گفتم : رشته ات چيه ؟ گفت : پزشكي . گفتم : آناتومي نخوندين ؟ گفت : چرا . همه واحداشو گذرونديم . گفتم : مثل اينكه ... آناتومي نخوندين .
عصباني دست برد طرف دستگيره در و گفت : اگه كار ديگه اي به جز تحقير بلد نيستين پياده شم ؟ خونسرد و كشيده گفتم : بلدم . از پشت كوه كه نيامدم ... ولي يه سوال ديگه ام دارم : همه دانشجوها از همين طريق جبين و اينها ارتزاق مي كنن يا اينكه جور ديگه اي هم ميشه درس خوند ؟
گفت : شهريه گرونه . يا بايد روي پول خوابيده باشي ، يا چاره ديگه اي نيست .
گفتم : هست . اينهمه دانشجو ...
نمي دانم چرا عصبي شد و فرياد زد : تو فكر ميكني من از اين آدمهاي كنار خيابوني ام ؟ به شوخي گفتم : نه خب شما وسط تر ايستاده بودي !
دهانش را گشادتر و شل و ول تر كرد و گفت : قربون عمه جانت بري با اين شوخي هاي بي مزه ات .
گفتم : اتفاقاً داشتم مي رفتم همانجا كه تو دست بلند كردي .
بي اراده و ناخودآگاه رسيده بوديم به پارك دانشجو . گفتم : اينم پارك دانشجو . بفرماييد . گفت : مثل اينكه راستي راستي از پشت كوه اومدي .و گفتم : نه ، ولي تصميم دارم برم همون طرفها . از دست شماها . با عصبانيت پياده شد ، در را محكم به هم كوبيد و گفت : لجن ! وقتم را تلف كردي . دندانهايم را به هم فشردم و سعي كردم جواب ندهم . و از سر چهارراه مقابل پارك دانشجو پيچيدم به سمت بالا . زني ميانه سال دست بلند كرد كه : پارك ملت . نگه نداشتم .
بخشی از رمان آفتاب در حجاب
بخشي از رمان آفتاب در حجاب نوشته سيد مهدي شجاعي
قصه غريبي است اين ماجراي عطش. و از آن غريبتر ، قصه كسي است كه خود بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد ديگران را در مصيبت تشنگي ، التيام و دلداري دهد.
گفتن درد ، تحمل آن را آسانتر مي كند اما نهفتنش و به رونياوردنش ، توان را از كف مي ربايد و نهال طاقت را مي سوزاند ، چه رسد به اينكه عليرغم هموار كردن بار اندوه بر پشت خويش ، بخواهي به تسلاي ديگران بايستي و به تحمل و صبوري دعوتشان كني.
باري كه بر پشت توست ، ستون فقرات را خم كرده است ،صداي استخوانهايت را درآورده است ، پيشاني ات را چروك انداخته است ، چشمهايت را از حدقه بيرون نشانده است ، ميان مفصلهايت، فاصله انداخته است ، تنت را خيس عرق كرده است و چهره ات را به كبودي كشانده است و ... تو در اين حال بايد بخندي و به آرامش و آسايش تظاهر كني تا ديگران اولاً سنگيني بار تو را درنيابند و ثانياً بار سبكتر خويش را تاب بياورند.
اين ، حال و روز توست در كربلا.
در كربلا، شايد هيچكس به اندازه تو زهر عطش در جانش رسوخ نرده باشد.
بچه ها كه فرياد العطش سرداده اند، همگي در سايه سار خيمه بوده اند .
مردان كه تشنگي، بنيانهاي وجودشان را مكيده است، هيچكدام پوششي به طاقت فرسايي حجاب تو بر تن نداشته اند .
معجر و مقنعه و عبا و دشداشه و لباس كامل، در زير آفتاب سوزنده نينوا، حتي خون رگهاي تو را تبخير كرده است.
تو اگر با همين حجاب، در عرصه نينوا مي نشستي، عطش تمام وجودت را به آتش مي كشيد، چه رسد به اينكه هيچكس در كربلا به اندازه تو راه نرفته است، ندويده است، هروله نكرده است – مگر البته خود حسين -
و تو اكنون با اين حال و روز بايد فرياد العطش بچه ها را بشنوي و تاب بياوري . بايد تشنگي را در تار و پود جوانان بني هاشم ببيني و به تسلايشان برخيزي. بايد زبانه هاي عطش را در چشمهاي كودكان نظاره كني و زبان به كام بگيري و دم برنياوري.
بايد خون را از لبهاي ترك خورده ات بروبي و به گونه هايت بمالي تا زردي رخسار تو بچه ها را دچار ضعف و سستي نكند.
بايد تصوير كوثر را در آينه نگاهت بخشكاني تا بچه ها با ديدن چشمهاي تو به ياد آب نيفتند.
بايد آوندهاي خشكيده اينهمه نهال را به اشك چشم آبياري كني تا تصوير پژمردگي در مخيله دشمن بخشكد و گلهاي باغ رسول الله را شاداب تر از هميشه ببيند.
اما از همه اينها مهمتر و در عين حال سختتر و شكننده تر ، كار ديگري است و آن اينكه نگذاري آتش عطش بچه ها از در و ديوار خيمه ها سرايت كند و توجه ابوالفضل را برانگيزد، نگذاري طنين تشنگي بچه ها به گوش عباس برسد.
چرا كه تو عباس را مي شناسي و از تردي و نازكي دلش باخبري.
مي داني كه تمام صلابت و استواري و دليري او در مقابل دشمن است.
و مي داني كه دلش در پيش دوست، تاب كمترين لرزشي را ندارد.
پس او نبايد از تشنگي بچه ها باخبر شود، آني طاقت نمي آورد، خود را به آب و آتش مي زند تا ريشه عطش را در جهان بخشكاند.
او تاب ديدن اشك بچه ها را ندارد. او در مقابل گريه هاي رقيه دوام نمي آورد. لزومي ندارد كه سكينه از او چيزي بخواهد . او خواستنش را از نگاه سكينه درمي يابد. او كسي نيست كه بتواند در مقابل نگاه سنگين سكينه بي تفاوت بماند.
سكينه فقط كافي است كه لب به خواستن آب ، تر كند، او تمام درياهاي عالم را به پايش مي ريزد.
اما خدا چه صبر و طاقتي به اين سكينه داده است. دلش را دوپاره كرده است. نيمش را با پدر به ميدان فرستاده است و نيم ديگر را در زير پاي كودكان پهن كرده است.
ولي مگر چقدر مي شود به تسلاي كودك نشست. سخن هر چقدر هم شيرين، براي كودك تشنه، آب نمي شود . اين دل سكينه است كه در سخن گفتن با كودكان آب مي شود.
نه، نه، نه، عباس نبايد لبهاي به خشكي نشستة سكينه را ببيند. نگاه عباس نبايد با نگاه سكينه تلاقي كند. عباس جانش را بر سر اين نگاه مي گذارد و روحش را به پاي اين نگاه مي ريزد و بي عباس ... نه ... نه ...، زندگي بدون آب ممكن تر است تا بدون عباس.
عباس، دل آرام عرصه زندگي است، آرام جان برادر است.
حيات، بدون عباس بي معناست و زندگي بدون ابوالفضل، ميان تهي است و آسمان و زمين، بي قمر بني هاشم، تاريك و ظلماني است.
نه، نه، عباس نبايد از تشنگي بچه ها باخبر شود. اين تنها راز عالم هستي است كه بايد از او مخفي بماند . اما مگر او با گفتن و شنيدن ، خبردار مي شود ؟! دل او آيينه آفرينش است. و آيينه، تصوير خويش را انتخاب نمي كند.
مگر همين ديشب نبود كه تو براي سركشي به خيمه هاي خودي از خيمه خودت درآمدي و از دور عباس را، استوار و با صلابت در كار محافظت از خيمه ها ديدي ؟!
مگر نه وقتي تو از دلت گذشتي كه « چه علمدار خوبي دارد برادرم!» از ميان زمزمه هاي او با خودش شنيدي كه : « چه مولاي خوبي داردم من.»
مگر نه وقتي تو از دلت گذشت كه « چه برادر خوبي دارد برادرم!» شنيدي كه : « من نه برادر كه خدمتگزار حسينم و زندگي ام در بندگي حسين معنا مي شود.»
آري، دل عباس به اسمان آبي و بي ابر مي ماند – پرواز هيچ پرنده خيالي در نظرگاه دلش مخفي نمي ماند.
چگونه مي توان رازي به اين عظمت را از عباس مخفي كرد؟!
پيش از اين و از كودكي، هرگاه، حسين احساس عطش مي كرده است، قبل از آنكه سخني بر زبان بياورد، دستهاي عباس بوده است و كاسه آب.
هميشه خدا انگار نبض عباس با عطش حسين مي زده است.
انگار پيش از آنكه لب و دهان حسين ، تشنگي را احساس كند، قلب عباس ، از آن خبر مي داده است.
چه نيمه شبها كه عباس، از تشنگي حسين، از خواب پريده است و آب را به ميهماني لبهاي او برده است.
اكنون كه روز تشنگي است، چگونه ممكن است او از عطش حسين و بچه هاي جبهه حسين بي خبر بماند؟!
بي خبر نمي ماند. بي خبر نمانده است. همين خبر است كه او را از صبح مثل مرغ سركنده كرده است. همين خبر است كه او را ميان خيمه و ميدان، هاجر وار به سعي و هروله واداشته است.
او معدن و سرچشمه ادب است . او كسي نيست كه با سماجت از امام چيزي طلب كند. او كسي است كه به احتمال پاسخ منفي، از اصل مطلب مي گذرد.
اما اين خواهش، اين مطلب، اين تقاضا، خواسته اي متفاوت بوده است.
اين خود او بوده است كه در ميان دو سوي دلش ، در تعارض مانده بوده است. با خود عجب كلنجار سختي داشته است عباس ؛ ميان دو خواسته، ميان دو عشق، ميان دو ايثار.
هرم عطش بچه ها ، او را از كناره خيمه كنده است و به محضر امام كشانده است تا از او رخصت بگيرد و براي آوردن آب، دل به درياي دشمن بزند. اما به آنجا كه رسيده است و تنهايي امام را در مقابل اين سپاه عظيم ديده است، طاقت نياورده است و تقاضاي خويش را فروخورده و بازگشته است.
بار ديگر وقتي كودكان را ديده است كه پيراهنهاي خود را بالا زده اند و شكم به رطوبت جاي مشك پيشين سپرده اند، تا هرم تشنگي را فرو بنشانند، بار ديگر وقتي ...
...
هر بار از خيمه به قصد طرح تقاضاي خويش با امام گريخته است و به آنجا كه رسيده است، فلسفه حيات خويش را به ياد آورده است و به بهانه زيستن خويش نگريسته است و در آينه هستي خويش نگاه كرده است و ديده است كه همه عمرش را برا ي همين امروز زندگي كرده اسن، براي دفاع از حسين پا به اين جهان گذاشته است و براي علمداري او رنج اين هبوط را پذيرا گشته است. او لحظه هاي همه عمر خويش را تا رسيدن امروز شمرده است و امروز چگونه مي تواند لحظاتي را بي حسين سپري كند، حتي به قصد آوردن آب، براي بچه هاي حسين.
اما در اين سعي آخر ميان خيمه و ميدان، كاري شده است كه دل او را يكدله كرده است.
سكينه، سكينه، سكينه، اينجا همانجاست كه جاده هاي محبت به هم مي رسد. عشقهاي مختلف به هم گره مي خورد و يكي مي شود. عشق او به حسين و عشق او به بچه ها در سكينه با هم تلاقي مي كند.
عشق او به حسين و عشق حسين به بچه ها در سكينه به هم مي رسند.
اينجا همانجاست كه او در مقابل حسين و بچه ها يكجا زانو مي زند.
اين سكينه همان طور سينايي است كه حضور حسين در آن به تجلي مي نشيند.
اين سكينه مرز مشترك ميان حسين و بچه هاست.
و لزومي ندارد كه سكينه به عباس، حرفي زده باشد. لزومي ندارد كه سكينه از عباس آب خواسته باشد. چه بسا كه او را از رفتن به دنبال آب منع كرده باشد.
لزومي ندارد كه نگاهش رابه نگاه عباس دوخته باشد تا عباس، خواستن را از چشمهاي او بخواند. همينقدر كافيست كه او پيش روي عباس ايستاده باشد، مژگان سياهش را حايل چشمهايش كرده باشد و نگاهش را به زمين دوخته باشد.
همين براي عباس كافيست تا زمين و زمان را به هم بريزد و جهان را به آتش بكشد.
اگر سكينه بگويد آب، هستي عباس آب مي شود پيش پاي سكينه . نه، سكينه لب به گفتن آب، تر نكرده است. فقط شايد گفته باشد: عمو!... يا نگفته باشد. چه گذشته است ميان سكينه و عباس كه عباس ادب، عباس معرفت، عباس مأموم، عباس خضوع، پيش روي امام ايستاده است وگفته است :« آقا! تابم تمام شده است.»
و آقا رخصت داده است.
خب اگر آقا رخصت داده است پس چرا نمي روي عباس ! اينجا، حول و حوش خيمه زينب چه مي كني؟ عمر من ! عباس! تو را به اين خيمه نيمه سوخته چه كار؟ آمده اي تا داغ مرا تازه كني؟ آمده اي كه دلم را بسوزاني ؟ جانم را به آتش بكشي؟ تو خود جان مني! برو و احتضار مرا اينقدر طولاني نكن.
رخصت از من چه مي طلبي عباس! تو كجا ديده اي كه من نه بالاي حرف حسين، كه همطراز حرف حسين، حرفي گفته باشم؟ تو كجا ديده اي كه دلم غير از حسين به امام ديگري اقتدا كند؟
تو كجا ديده اي كه من به سجاده اي غير خاك پاي حسين نماز بگذارم.
آمده اي كه معرفت را به تجلي بنشيني؟ ادب را كمال ببخشي؟ عشق را به برترين مقام برساني؟
چه نيازي عباس من؟!
نشان ادب تو از دامان مادرت به ياد مانده است . وقتي كه مادر خطابش كرديم، پيش پاي ما نشست و زارزار گريه كرد و گفت : مرا مادر خطاب نكنيد. مادر شما فاطمه بوده است، اين كلام، از دهان شما فقط برازنده مقام زهراست. من خدمتگزار شمايم . كنيز شمايم.
عباس من! تو شير ادب از سينه اين مادر خورده اي . وقتي پدر او را به همسري برگزيد، او ايستاده بود پشت در و به خانه نمي آمد تا از من، دختر بزرگ خانه رخصت بگيرد، و تا من به پيشواز او نرفتم، او قدم به داخل خانه نگذاشت.
عباس من! تو خود معلم عشقي! امتحانِ چه را پس مي دهي؟
جانم فداي ادبت عباس! عرفان شاگرد معرفت توست و عشق در كلاس تو درس پس مي دهد.
بارها گفته ام كه خدا اگر از همه عالم و آدم، همين يك عباس را مي آفريد، به مدال « فتبارك الله احسن الخالقين» ش مي باليد.
اگر آمده اي براي سخن گفتن، پس چيزي بگو . چرا مقابل من بر سكوي سكوت ايستاده اي و نگاهت را به خيمه ها دوخته اي.
عباس من! اين دل زينب اگر كوه هم باشد، مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده مي شود. « و تكون الجبال كالعهن المنفوش». آخر اين نگاه تو نگاه نيست. قارعه است. قيامت است. « يكون الناس كالفراش المبثوث».
عالم، شمع نگاه تو را پروانه مي شود.
اما مگر چه مانده است كه نگفته ا؟! شيواتر از چشمهاي تو چيست؟بليغ تر از نگاه تو كدام است؟ تو ماه آسمان را با نگاه، راه مي بري. سخن گفتن با نگاه كه براي تو مشكل نيست.
و اصلاً نگاه آن زمان به كار مي آيد كه از دست و زبان، كار بر نمي آيد.
برو عباس من كه بيش از اين تاب نگاه تو را ندارم.
وقتي نمي توانم نرفتنت را بخواهم، ناگزيرم به رفتن ترغيبت كنم، تا پيش خداي عشق روسپيد بمانم؛ خدايي كه قرار است فقط خودش برايم بماند.
اگر براي وداع هم آمدهاي، من با تو يكي – دردانه خدا! – تاب وداع ندارم.
مي بينمت كه مشك آب را به دست راست گرفته اي و شمشير را در دست چپ، يعني كه قصد جنگ نداري.
با خودت مي انديشي ؛ اما دشمن كه الفباي مروت را نمي داند، اگر اين دست مشك دار را ببرد؟! و با خودت زمزمه مي كني؛ بريده باد اين دست، در مقابل جمال يوسف من !
و اين شعر در ذهنت نقش مي بندد كه :
والله ان قطعتوا يميني
اني احامي ابداً عن ديني
و عن امام صادق اليقينِ
نجل النبي الطاهر الامين
چه حال خوشي داري با اين ترنمي كه براي حسينت پيدا مي كني... كه ناگهان سايه اي از پشت نخلها بيرون مي جهد و غفلتاً دست راست تو را قطع مي كند.
اما اين كه تو داري غفلت نيست، عين حضور است. تو فقط حسين را قرار است ببيني كه مي بيني، ديگران چه جاي ديدن دارند.
تو حتي وقتي در شريعه، به آب نگاه مي كني، به جاي خودت، تمثال حسين را مي بيني و چه خرسند و سبكبال از كناره فرات برمي خيزي. نه فقط از اينكه آب هم، آينه دار حسين توست.بل از اينكه به مقام فناء رسيده اي و در خودت هيچ از خودت نمانده است و تمامي حسين شده است.
پس اين كه تو داري غفلت نيست، عين حضور است . دلت را پرداخته اي براي همين امروز.
مشك را به دست چپت مي گيري و با خودت مي انديشي دست چپ را اگر بگيرند، مشك – اين رسالت من – چه خواهد شد؟
و پيش از آنكه به ياد لب و دندانت بيفتي، شمشير ناجوانمردي، خيال تو را به واقعيت پيوند مي زند و تو با خودت زمزمه مي كني :
يا نفس لا تخشي من الكفارِ
و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يساري
فاصلهم يا رب حر النار
مشك را به دندان مي گيري و به نگاه سكينه فكر مي كني...
عباس جان! من كه اين صحنه هاي نيامده را پيش چشم دارم، توان وداع با تو را ندارم.
من تماما به لحظه اي فكر مي كنم كه تو هر چيز ، حتي آب را مي دهي تا آبرويت پيش سكينه محفوظ بماند . به لحظه اي كه تو در پرهيز از تلاقي نگاه سكينه، چشمهايت را به حسين مي بخشي.
جانم فداي اشكهاي تو!
گريه نكن عباس من ! دشمن نبايد چشمهاي تو را اشكبار ببيند.
ميان تو و سكينه فراقي نيست. سكينه از هم اكنون در آغوش رسول الله است. چشم انتظار تو.
اول كسي كه در آنجا به پيشواز تو مي آيد ، سكينه است، سكينه فقط جسمش اينجاست.
آنچنان در ذات خدا غرق شده است كه تمام وجودش را پيش فرستاده است.
تو آنجا بي سكينه نمي ماني، عموي وفادار!
من؟!
به من نينديش عباس من! انديشه من پاي رفتنت را سست نكند.
تا وقتي خدا هست، تحمل همه چيز ممكن است. و هميشه خداست. خدا همينجاست كه من ايستاده ام . برو آرام جانم! برو قرار دلم!
من از ه اكنون بايد به تسلاي حسين برخيزم! غم برادري چون تو، پشت حسين را مي شكند.
جانم فداي اين دو برادر!
واگویه ای از حرّ (ع)
دير كه نيامدم ؟
شايد هم دير باشد ، اما بهتر از اين لحظه ، لحظه اي را نيافتم براي پيوستن .
اگر اميد پذيرش نبود ، پاها اين طور استوار بر خاك نمي نشست و دل كندن از آن طرف اين چنين راحت نمي شد .
راحتتر بگويم اين اولين باريست كه اختيار دل و پايم از آن خودم است . دنيا بر سرم خراب شد وقتي شنيدم بيعت كنندگان ، بيعت شكسته و قصد كشيدن شمشير دارند.
من هم با آنها بودم !
آن روز كه راه بستم ، همين چند روز پيش بود ، آفتاب آتش مي زد نه مثل امروز ، ما هم تشنه بوديم نه مثل تشنگي امروز اهل بيت .
سيراب شديم من و يارانم به دست مباركتان و امروز شرمنده از لبان تشنه يارانتان .
از من پرسيديد : « بر مايي يا با ما ؟ »
چشمانم به شما بود و دلم زير پا ، اين را حس كردم . من غافل ، مطيع فرماني شده بودم كه حق در آن جايي نداشت .
گفتم : « بر شما »
واي خداي من ، قبول مي كنم ... قبول مي كنم كه آن روز خام بودم ، زبان در اختيار نداشتم .
تنها تسكين من آن است كه نماز را به شما اقتدا كردم ، لااقل در اين مورد رعايت ادب را دانستم .
مي دانم دست ميزباني بر سرم خواهيد كشيد ، هر چند كه اينجا نام مهمان بر شماست !
پذيرا باشيد سلام مرا و اذن ميدانم دهيد .
من اول كسي بودم كه راه را بستم ، بگذاريد اول كس باشم كه خونش ريخته مي شود پيش پاي شما .
« منم آن كس كه مرتبه ميزباني را بر اين چنين ميهماني دانست . به خدا لحظه اي آرام نمي گيرم و از شما كه دريغ كرديد از جرعه آبي بر مهمان دعوت شده ! كشته ها بر زمين خواهم گذاشت . اينك رسم ميزباني را با خون خود به شما بيعت شكنان خواهم آموخت . »
...
- سلام بر تو اي فرزند رسول .
- « برازنده است نام حر كه مادرت بر تو نهاد »
نوشته حسين شاملو

