سالگرد قلندر ادب و علم و عشق
از قلندر مرد روزگار بهشتیان... از اسطوره جوانیم!من که باشم که او اسطوره ام؟او خدای دوران گذار من بود و هست ...
بوسه ای بر عکس زیبایش می زنم ... بر قلندر دشت جهاد با نفس ...آری جهاد اصغر هشت سال دفاع مقدس ذره ای از شجاعت او را متجلی ساخت اما جهاد اکبرش با آن روح زیبا و لطیف و زندگی پرثمر ولی در کنج تنهاییش شاهد گفته هایم و ارداتم است...
---
چند خطی از نیایش مصطفی را بخوانیم:خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم
اولین جلسه رسمی مدیران؛ نمایشگاه قرآن
ادامه...
مسایل برسا و تبیان مدت ها ادامه داشت که البته میتوان گفت بجز دوسه جلسه چیز دیگری نبود.
تا اینکه در صفحه تبیان که مخصوص انجمن ها بود و در آن آقای محمدی مطلب می دادند مطلبی درباره نمایشگاه قرآن و لزوم آمادگی انجمن ها برای نمایشگاه نوشته شد.همچنین ایمیل نیز در این مورد آمده بود و کمافی السابق هماهنگی تلفنی نیز انجام می شد.
بالاخره قرار شد در مورد برگزاری نمایشگاه تعدادی از افرادی که اعلام آمادگی کرده بودند در جلسه ای هماهنگ شوند.
جلسه در روز دوشنبه ساعت 14 برگزار شد که در آن تعدادی از دوستان که اکثراً برایم ناشناس بودند حضور داشتند.در آن جلسه آقای محمدی،آقای سالم،آقای نورانیان،آقای ابراهیمی ،آقای هادی زاده و خانم آقاجانی و خانم شکیب و خانم توسلیان حضور داشتند.
آنگونه که در آن جلسه بحث شد مدیران انجمن ها سعی کردند در مورد برنامه های انجمن های خود در نمایشگاه قرآن برنامه ریزی کنند تا در روز مختص به خود در نمایشگاه ارائه کنند.چند بحث درباره همکاری بین انجمنی انجمن معارف و دیگر انجمن ها پیشنهاد شد.
همچنین در مورد روز برنامه های انجمن ها نیز هماهنگی شد بطوری که برنامه انجمن روانشناسی در روز اول که 5شنبه 21/7/1384 بود و انجمن های علم و فنآوری در روز جمعه و ورزش در روز یکشنبه بودند.
بطور کلی در طول برگزاری نمایشگاه انجمن های معارف،دانشآموزی،آموزش،قرآن،ورزش،روانشناسی، کارآفرینی، کامپیوتر،علم و فنآوری و تجارت و بازرگانی و دفاع مقدس حضور داشتند.
در ادامه خاطره ام را از روزهای برگزاری نمایشگاه قرآن که در نمایشگاه بودم خواهم نوشت.
چت کردن لاریجانی
برای حضور آقای لاریجانی از همه مدیران دعوت شده بود که بیایند،البته تعداد بسیار کمی از مدیران (فقط 5نفر )آمده بودند که آنان آقای رحمتی از انجمن کامپیوتر و انجمن بازرگانی و آقای مصیبت خفن از انجمن طنز و خانم نجلا الخنسا از انجمن دانش آموزی و آقای هاشمی از انجمن بازرگانی بهمراه بنده بودند.
همین جلسه خود خاطرات فراوانی دارد که برای رفع خستگی خوب است .
اما شاید مهمترین مسئله دیر تشریف آوردن آقای لاریجانی و انتظار 2ساعته حاضرین بود.نکته دیگرحضور کارمندان موسسه در همان طبقه 5بود که با حضور لاریجانی جلسه رسمیت گرفت.
چند دقیقه ای (نه چندان کم)ایشان صحبت کرد و سپس نوبت به سوالاتی رسید که کاربران از روزهای قبل در سایت مطرج کرده بودند و ایشان پاسخ می گفت .سوال بنده از ایشان نیز بود که ایشان (به نظر خودم) جواب قانع کننده ای ندادند.
قسمت جالب برنامه که همان چت کردن آقای لاریجانی بود رسید.
یکی از کارمندان موسسه پشت رایانه بود و آقای لاریجانی کنار پرده ای که تصویر مانیتور بر آن بود ایستاده بود(بطوریکه پرده را نمی دید) و شخصی سوال نوشته شده در چت را قرائت می کرد و لاریجانی جواب میدادو آن کارمند موسسه بسرعت تایپ می کرد.
جالب آنکه بخاطر تبلیغ از چند روز پیش ، تعداد خوبی از کاربران آن موقع آنلاین بودند اما امان از وقتی که یک نفر بخواهد در محیط چت اذیت کند...
میگویی چرا؟
آخه یکی شروع کرده بود و از وقتی اومد روی چت چیزی نوشت که بر پرده کنار لاریجانی با قامتی بزرگتر نقش بست:«سلام لاری!»
اطرافیان لاریجانی مظطرب شدند و جمعیت نیشخندی زدند.
خانم کارمند هم تمام تلاشش را بکار بست تا با سریع تایپ کردن سحبت های لاریجانی نوشت های آن فرد را از صفحه ببرد.
مدتی گذشت و آن فرد که مجال چرت و پرت گویی یافته بود حالا فونتش را نیز بزرگ تر می کرد تا فقط نوشته های خودش در پنجره چت بماند و این بار بدتر نوشت:
«چطوری لاری؟» و نوشته های پس از آن که همه را من هم نمیتوانم اینجا بنویسم اما یکی دیگه را می گویم:
«لاری! با خروس لاری نسبتی داری؟!»
دیگه جمعیت خنده هایش صدادار شده بود و تلاش خانم تایپیست برای از صفحه بردن نوشته های فرد حتی با بزرگ کردن فونت نیز کارآ نبود و مسئولین بهتر دیدند که این اولین جلسه سوال و پرسش با چت از مسئولین رو سریع جمع و جور کنن تا کار به جاهای باریک تر نکشه!بهرحال جلسه تموم شد و ما مدیران آخر جلسه با آقای محمدی که بعدا اسمشون رو شنیدم و فهمیدم مسئول انجمن ها هستند می صحبت کردیم و اونجا وقتی ازشون پرسیدم فکر میکنین چند نفر در رآی گیری انتخاب مدیران شرکت کنن گفتن حداقل 50درصد ولی من سریع گفتم مطمئن باشید خیلی کم تر از این ها خواهد شد.
رآی گیری مرحله اول تمام شد ولی بخاطر حضور کم تعداد رأی دهندگان قرار بر رأی گیری با حضور تعداد بیشتر و در موعدی دیگر شد.
روزهای اول
اولین خاطراتم را از برسا به عقب می اندازم تا ابتدا خاطره ای از دوران آشنایی بگویم؛
ثبت نام مدیران در انجمن انجام می گرفت و من هم مطابق علاقه ام در دو انجمن معارف اسلامی و دانش آموزی ثبت نام کردم.البته در مرحله اول که امکان عضویت در چند انجمن بود به عضویت انجمن خبرنگاری و انجمن خیریه نیز درآمدم.
تا وقتی که اعلام شد جلسه ای قرار است با حضور آقای لاریجانی کاندیدای قرار است برگزار شود ارتباط خاصی با تبیان نداشتم .
خاطرات برسا
از همه نوشته ها و بسیاری نانوشته درباره همه وقایع این چند خط را از خاطرات بیان می کنم...
اول: شاید تازه اسم برسا را شنیدی؟شاید حتی دنبال کلمه ای مشابه می گردی تا مگر معنای اسم برسا را بفهمی!
اما خود برایت خواهم گفت که برسا چیست؟در کجا می روید؟چگونه می توان آن را پبدا کرد!
برسا گروهی است ،مکانی است،و لحظاتی است سراسر داستان و خاطره …
گاهی طبقه چهارم ساختمانی در بلوار کشاورز (که قرار است به -2 تنزل پیدا کند) و گاهی بی جا اما نه بیهوده، البته بیجا بودنش فقط به معنای فضای فیزیکی است که جای اصلی آن گوشه ای است دنج در قلب چند نفر که از روزگاری که زاده شد عهده دار بزرگ کردنش شدند.
برخی مادر شدند و برخی پدر و بعدها نیز برخی مادران دایه شدند و برخی پدران نیز غریبه.
از دردسرها و شادی هایش بسیار می توان گفت اصلا باید این همه خاطره را خواند تا برسا را فهمید.
هر چند کفه ناراحتی هایش بیش از خوشی هایش نصیبم شد اما
آخر:بهرحال اگر سابقون صبر نتوانند، از که انتظار می رود؟
شاید برسا زمانی نیز بود که رنگ وقایع مختلف آن را گاهی روشن تر از آسمان آبی زیبا و گهگاه تیره تر از ظلمات نیمه شب می کرد.
بهرحال خاطرات برسا را اینجا خواهم گفت …
مقاله!
خاطره اول من از برسا؟
این رو بعدا میگم چون فکر کنم جالب باشه اما الان میخوام بگم که امروز سه شنبه ساعت ۱۵:۴۸ .
تا یک ساعت دیگه کلاس سرمایه گذاری و بورس شروع میشه!
چند تا مقاله خوب دارم برای ترجمه در میام ...اگه ازدوستان کسی علاقه مند بود اعلام کنه!
راستی شروع بکار مبارک!

